یه روز صبح که فکر کنم دوشبه بود به اصرار یکی از دوستان با هیئتی های محبین نمیدونم کدامیک از اهل بیت برای مراسم دعای ندبه و صرف صبحانه توی کوه دعوت شدم. بد جوری به فکر فرو رفتم چون ...موقع خوندن دعا من بدون توجه به متن عربی ترجمه فارسی دعا رو می خوندم. به فکر فرو رفتم طوری که دیگه صدای خواننده دعا رو نمی شنیدم. پیش خودم گفتم "عجب! مگه پیامبران و امامان برای هدایت ما نیومدن تا راه درست رو بدونیم. پس چرا اینا هر هفته میان اینجا قربون صدقه ائمه و پیامبر میرن. تو همین فکرا بودم, نسیم خنکی اومد و صورتم رو نوازش داد. به احترام جمع تا دعا تموم شه صبر کردم و بعد از بقیه جدا شدم, رو کردم به دشتی که پشت کوه بود و به دریا ختم میشد. با اینکه تو اون شهر جنوبی که من درس میخوندم زمین خشک بود ولی دریا از اون دور بدجوری برق میزد. تا می تونستم دور از بقیه آدما با خدای خودم حرف زدم...

