گفتی! چشم ها را باید شست. شستم ولی... گفتی! طور دیگر باید دید. دیدم ولی ... گفتی! زیر باران باید رفت. رفتم ولی... او نه چشم های خیس شسته ام را، نه نگاه دیگرم را، هیچکدام را ندید. فقط با تنه ای خندیدو گفت: ای دیوونه ی بارون ندیده...
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط کوچیک شما
|