![]()
قالبی بسیار ساده و رسمی. لود این قالب بسیار سریع صورت می گیرد.
|
دانشگاه آزاد فساد بالا بار علمی هم که اصلا نداره
از استادی بگم که به یه دانشجوی دختر شماره داد تا پدر و مادر دختر بیان دانشگاه یه کشیده حواله استاد کنن و به تمام کسانی که اونجا بودند اس ام اس ارسالی استاد رو نشون بدن و بگن: "این استاد شماست, ببینید چه اس ام اسی واسه دختر ما فرستاده".
یا از فیلمی که از مشروب خوردن دخترای خوابگاه دانشگاه پر شده توی خوابگاه یا از دخترایی که از خوابگاه زنگ می زنن و پسرا رو برای نماز صبح بیدار می کنند. البته فقط دانشگاه ما اینطوری نیست.مثلا آتش سوزی توی خوابگاه دختران دانشگاه آزاد قشم یه نمونه دیگه هست. از زمانی که دوره تحصیلی دو سالم شروع شده و در حال تموم شدن هست 2 تا استاد مشکل داشتند, این آمار بالایی … +
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 توسط کوچیک شما
|
متولد ماه مهرم و شوت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 توسط کوچیک شما
|
اينجا ايران است با مردمي زود باور، ساده لوح و ...
دائي من چند ماه پيش با كاروان به كربلا ميره. يكروز كاروان به قصد رفتن زيارت حرم امام حسين (ع) از هتل محل اقامت بيرون مياد. دائي جون همون موقع گلاب بروتون ميره دست به آب. از قضا اونجا چشمش ميفته به چند تا تسبيح خيلي زيبا. بدون اينكه بپرسه صاحب داره يا نه زيباترينش رو بر مي داره و بر مي گرده به كاروان. تو راه حرم همسفرهاش تسبيح رو مي بينن. مي پرسند:" چه تسبيح زيبايي از كجا آوردي؟ " دائي با زيركي ميگه: " عربي اومد دستم رو فشرد و اين تسبيح رو دور انگشت شصتم انداخت و گفت : موعد كربلا". همه اهل كاروان تعجب مي كنند و ميگن: "قربونش بشم خود امام زمان (عج) بوده". جالب اينجاست كه دائي تسبيح رو توي حرم امام حسين (ع) گم ميكنه. در هين برگشتن به هتل اهل كاروان ميگن: " راستي! تسبيح رو بده دوباره ببينيم"، دائي ميگه: "مگه نگفته بود موعد كربلا اومد تسبيح رو از من گرفت". اهل كاروان هم آلان فكر مي كنند فقط زيارت دائي جون ما قبول شده. البته امكان به وقع پيوستن معجزات وجود داره اما نه اينطوري. ![]() +
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط کوچیک شما
|
محتویات مغز یک زن ایرانی
شوخی کوچیکی با خانم ها
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 توسط کوچیک شما
|
حامي – موسيقي فوق زيباي تيتراژ سريال سلام
نبودي نبودم تو هستي كه هستم، به تو تكيه مي دم، تو رو مي پرستم. به تو تكيه مي دم كه عاشق تريني، كه دلواپسه لحظه هاي زميني، من از تو نگفتم شنيده گرفتي، به ياد تو بودم نديده گرفتي- مي خوام مثل آينه رو به روت بشينم تو رو با تمام وجودم ببينم – بزار روح من با نگات زير و رو شه، بزار پيرهن آسمونو بپوشه- همه دلخوشي هام گذشت و تو موندي تو بيراهه ها مو به مقصد رسوندي، امديم به جز تو شده نا اميدي، هميش9 تو آخر به دادم رسيدي. +
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 توسط کوچیک شما
|
حاجي مي خواست منو به زور بره هيئت امام حسين
اعصابم چپندر قيچي بود و تو خيابون قدم مي زدم. يه آقا با ريش بلند و يه ماشين گرون قيمت جلوم ترمز زد. گفت: "جوون دارم ميرم مجلس امام حسين بيا بريم. گفتم: " حاجي برو ما رو چه به اين جور جاها، من كه سر و پا گناهم " . خلاصه از اون اصرار از من انكار. بالاخره سوار شدم. تو مسير حاجي با ماشينس زد به يه پيكان قديمي. گفتم : " حاجي وايسا زدي بهش " . گفت : " هيئت دير ميشه، امام حسين واجب تره " . گفتم : " حاجي صاب ماله، وايسا. بيچاره شايد با ماشينش كار مي كنه " . گفت : " خسارتشو صدقه مي دم واسه امواتش و خودش " . گفتم : " حاجي بزن كنار بابا، از اين كارت من شرمم شد، خود امام حسين رو نمي دونم" +
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 توسط کوچیک شما
|
حاجيم از اون حرفا ميگه ها
طبق معمول حاج يوسف رفته بود رو منبر داشت ما رو نصيحت مي كرد. البته من فكر مي كنم آدم بايد هر حرفي رو بشنوه و خوب هاشو براي خودش سوا كنه و بدرد نخوراشو از گوش اون يكي بيرون كنه، فرقي هم نمي كنه كي اون حرف هارو مي زنه. بحث ازدواج بود، حاجي مي گفت خصوصيات همسر بايد چي باشه. از همه چي گفت، حجابش كامل باشه، دختر سر به زيري باشه و ... خلاصه تربيت اسلامي داشته باشه. جرات نكردم بلند بگم، پيشه خودم گفتم : " من و تو تربيت اسلامي داريم، حاجي ؟ دروغ كه ميگيم! غيبتم كه مي كنيم! همون بگيم مسلمون نيستيم بهتره " +
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 توسط کوچیک شما
|
|
|