احساس من ميگه كه وبلاگ بايد نوشته هاي خود آدم توش باشه تا بدرد بخور بشه. وبلاگم رو براي گفتن حرف هاي دلم استفاده مي كنم گاهي هم براي خالي شدن و پر شدن از تهي...
درود به روان پاك كساني كه براي عدالت
خود را به خطر انداختند و در زندگي جز خدا نديدند. كتابي كه براي دانلود ارائه شده
نوشته آقاي بني صدر رئيس جمهور سابق ايران است كه توسط امام خميني بر كنار گرديد. اين
كتاب درسال 1360 نوشته شده. در اين كتاب چگونگي انحراف انقلاب از مسير اصلي خود و
تغيير ديدگاه هاي امام خميني پس از انقلاب شرح داده شده. اين كتاب مي تواند كمك
زيادي براي تخصيص راه درست به خوانندگان كند.
از استادی بگم که به یه دانشجوی دختر شماره داد تا پدر و مادر دختر بیان دانشگاه یه کشیده حواله استاد کنن و به تمام کسانی که اونجا بودند اس ام اس ارسالی استاد رو نشون بدن و بگن: "این استاد شماست, ببینید چه اس ام اسی واسه دختر ما فرستاده".
یا از فیلمی که از مشروب خوردن دخترای خوابگاه دانشگاه پر شده توی خوابگاه یا از دخترایی که از خوابگاه زنگ می زنن و پسرا رو برای نماز صبح بیدار می کنند. البته فقط دانشگاه ما اینطوری نیست.مثلا آتش سوزی توی خوابگاه دختران دانشگاه آزاد قشم یه نمونه دیگه هست. از زمانی که دوره تحصیلی دو سالم شروع شده و در حال تموم شدن هست 2 تا استاد مشکل داشتند, این آمار بالایی …
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:14  توسط پسر سردرگم
|
دائي من چند ماه پيش با كاروان به كربلا ميره. يكروز كاروان به قصد رفتن زيارت حرم امام حسين (ع) از هتل محل اقامت بيرون مياد. دائي جون همون موقع گلاب بروتون ميره دست به آب. از قضا اونجا چشمش ميفته به چند تا تسبيح خيلي زيبا. بدون اينكه بپرسه صاحب داره يا نه زيباترينش رو بر مي داره و بر مي گرده به كاروان. تو راه حرم همسفرهاش تسبيح رو مي بينن. مي پرسند:" چه تسبيح زيبايي از كجا آوردي؟ " دائي با زيركي ميگه: " عربي اومد دستم رو فشرد و اين تسبيح رو دور انگشت شصتم انداخت و گفت : موعد كربلا". همه اهل كاروان تعجب مي كنند و ميگن: "قربونش بشم خود امام زمان (عج) بوده". جالب اينجاست كه دائي تسبيح رو توي حرم امام حسين (ع) گم ميكنه. در هين برگشتن به هتل اهل كاروان ميگن: " راستي! تسبيح رو بده دوباره ببينيم"، دائي ميگه: "مگه نگفته بود موعد كربلا اومد تسبيح رو از من گرفت". اهل كاروان هم آلان فكر مي كنند فقط زيارت دائي جون ما قبول شده. البته امكان به وقع پيوستن معجزات وجود داره اما نه اينطوري.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 9:31  توسط پسر سردرگم
|
نبودي نبودم تو هستي كه هستم، به تو تكيه مي دم، تو رو مي پرستم. به تو تكيه مي دم كه عاشق تريني، كه دلواپسه لحظه هاي زميني، من از تو نگفتم شنيده گرفتي، به ياد تو بودم نديده گرفتي- مي خوام مثل آينه رو به روت بشينم تو رو با تمام وجودم ببينم – بزار روح من با نگات زير و رو شه، بزار پيرهن آسمونو بپوشه- همه دلخوشي هام گذشت و تو موندي تو بيراهه ها مو به مقصد رسوندي، امديم به جز تو شده نا اميدي، هميش9 تو آخر به دادم رسيدي.
اعصابم چپندر قيچي بود و تو خيابون قدم مي زدم. يه آقا با ريش بلند و يه ماشين گرون قيمت جلوم ترمز زد. گفت: "جوون دارم ميرم مجلس امام حسين بيا بريم. گفتم: " حاجي برو ما رو چه به اين جور جاها، من كه سر و پا گناهم " . خلاصه از اون اصرار از من انكار. بالاخره سوار شدم. تو مسير حاجي با ماشينس زد به يه پيكان قديمي. گفتم : " حاجي وايسا زدي بهش " . گفت : " هيئت دير ميشه، امام حسين واجب تره " . گفتم : " حاجي صاب ماله، وايسا. بيچاره شايد با ماشينش كار مي كنه " . گفت : " خسارتشو صدقه مي دم واسه امواتش و خودش " . گفتم : " حاجي بزن كنار بابا، از اين كارت من شرمم شد، خود امام حسين رو نمي دونم"
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:44  توسط پسر سردرگم
|
مي دوني چرا فروختمش؟ چون همه چيزو انقدر بزرگ بهم نشون مي داد كه جزئيات بدرد نخوري از هر چيزي نصيبم مي شد. از طرفي هم نمي تونستم همه زيبايي ها و زشتي هاي زندگي رو در كنار هم ببينم و رابطه اي بينشون ترسيم كنم. اما حالا يه دوربين شكاري معمولي خريدم آلان مي تونم همه چيزو با هم ببينم، غروب خورشيد، خانواده، پرنده ها، درختا و عشقمو كه از چشمه آب بر مي داره (البته منظور از عشق شخص خاصي نيست) تازه به خاطره اين همه نعمت هم خدا رو شكر مي كنم...
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:35  توسط پسر سردرگم
|
طبق معمول حاج يوسف رفته بود رو منبر داشت ما رو نصيحت مي كرد. البته من فكر مي كنم آدم بايد هر حرفي رو بشنوه و خوب هاشو براي خودش سوا كنه و بدرد نخوراشو از گوش اون يكي بيرون كنه، فرقي هم نمي كنه كي اون حرف هارو مي زنه. بحث ازدواج بود، حاجي مي گفت خصوصيات همسر بايد چي باشه. از همه چي گفت، حجابش كامل باشه، دختر سر به زيري باشه و ... خلاصه تربيت اسلامي داشته باشه. جرات نكردم بلند بگم، پيشه خودم گفتم : " من و تو تربيت اسلامي داريم، حاجي ؟ دروغ كه ميگيم! غيبتم كه مي كنيم! همون بگيم مسلمون نيستيم بهتره "
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:58  توسط پسر سردرگم
|